| |
|
|
سلام. شیطونک قبلا منو دعوت به یه بازی کرده بود که حالا مینویسم
طبق قانون باید۵ نفرو دعوت کنم ۱-الهام جون ۲-نم نم بارون ۳-عارفه ۴-ستاااره ۵-سارا 10تا چيزي که دوستشون دارم
راستی جایزه ها پایین تره ها
سلام
خوفین؟ راستی جایزه ها پایینه ها و راستی خواستم چند کلمخ قشنگ(واه واه) بنویسم خوب چیکار کنم حرف دیگه ای پیدا نکردم شما ها اگه پیشنهادی دارین بدین کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم
خدایا! من درکلبه ی فقیرانه ی خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خود نداری...!
چهار چيز است که نمي توان آنها را بازگرداند: سنگ... پس از رها کردن! حرف پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان... پس از گذشتن!
موفق ترين افراد دنيا کساني هستند که بيش تر از همه جواب رد شنيده اند.
ميگن قلب آدما اندازه مشتشونه ، ولي چطوري يه دنيا مهربوني يه آسمان صداقت يه كهكشان محبت يه دريا عشق تو مشتت جا شده؟
تا حالا به كفشات نگاه كردي ؟دو تا عاشق دوتا همراه كه با هم ميميردند كاش ادما كمتر از كفشاشون نباشن
سلام< خوفین قول داده بودم به برندگان قرعه کشی جوایزی اهدا بشه
اگه اونایی که تازه اومدن برن پایین ترو بخونن متوجه میشن نفرات اول تا سوم: نفر اول: مهسا جون(http://highlights.blogfa.com/)
زندگی چون برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچکیست که
انتهایش میرسد پیش خــــدا نفر دوم:عارفه جون(http://00koche00.blogfa.com/)
طولاني ترين سفرها نيز يك روز با گامي كوچك آغاز مي شود
من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض مادر بزرگ آموختم من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم
میخوام ببینم کی تو گذاشتن نظر اول و دوم وسوم میشه
لطفا اعلام کنه جایزه میدم به سه نفر اول و دوم وسوم به دیگران هم با اینکه دیر اومدن به قید قرعه به ۳ نفر جایزه میدم به دیگران هم یه جایزه در کل میدم ناناحت نشید این یه شانسه
آنگاه
خورشيد سرد شد و بركت از زمين ها رفت و سبزه ها به صحراها خشكيدند و ماهيان به درياها خشكيدند و خاك مردگانش را زان پس به خود نپذيرفت شب در تمام پنجره های پريده رنگ مانند يك تصور مشكوك پيوسته در تراكم و طغيان بود و راه ها ادامة خود را در تيرگی رها كردند ديگر كسی به عشق نينديشيد ديگر كسی به فتح نينديشيد و هيچكس ديگر به هيچ چيز نينديشيد در غارهاي تنهائی بيهودگی به دنيا آمد خون بوی بنگ و افيون می داد زن های باردار نوزادهاي بي سر زائيدند و گاهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند چه روزگار تلخ و سياهی نان، نيروی شگفت رسالت را مغلوب كرده بود پيغمبران گرسنه و مفلوك از وعده گاه های الهی گريختند و بره هاي گمشدة عيسی ديگر صدای هي هي چوپانی را در بهت دشت ها نشنيدند در ديدگان آينه ها گوئی حركات و رنگ ها و تصاوير وارونه منعكس می گشت و بر فراز سر دلقكان پست و چهرة وقيح فواحش يك هالة مقدس نورانی مانند چتر مشتعلی می سوخت
بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام گوییا او مرده در من که اینچنینن خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آیینه می پرسم ملول چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟ لیک در آینه می بینم که وای سایه ای هم زآنچه بودم نیستم همچو آن رقاصه هندو بناز پای میکوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی بخشیده ام از نور خویش ره نمیجویم بسوی شهر روز بیگمان در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی آن را ز بیم در دل مردابها بنهفته ام . می روم ... اما نمیپرسم ز خویش ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست ؟ او چو در من مرد نا گه هرچه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت. گوییا شب با دو دست سرد خویش روح بی تاب مرا در بر گرفت . آه ... آری ... این منم ... اما چه سود او که در من بود دیگر نیست نیست. می خروشم زیر لب دیوانه وار او که در من بود آخر کیست کیست ؟
بيش از اينها، آه، آري
بيش از اينها ميتوان خاموش ماند ميتوان ساعات طولاني با نگاهي چون نگاه مردگان، ثابت خيره شد در دود يك سيگار خيره شد در شكل يك فنجان در گلي بيرنگ، بر قالي در خطي موهوم، بر ديوار
و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک اسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی . زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت ساعت چهار بار نواخت امروز روز اول دی ماه است من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را میفهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاک ، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش به خدا می برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش می برم،تا که در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لکه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه می برم تا زتو دورش سازم زتو، ای جلوه اميد محال می برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال ناله می لرزد، می رقصد اشک آه، بگذار که بگريزم من از تو، ای چشمه جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست می روم، خنده به لب، خونين دل مي روم از دل من دست بردار ای اميد عبث بی حاصل ![]() (( من پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام ، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یه بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد .))
هه هه سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
میدونین همیشه اپم اینم خرسیه منه واسه کسای هم که برام نظریدن و نظر میذارن یه پیغام گذاشتم برن پایین تر ببینن
سلام بچه ها از کسایی که نظریدن
ممنون اینم گلی تقدیم به اونا
این شعر و عکسا تقدیم به شیطونک عزیزم..به خاطر تمام اذیتام
زیباترین شعر جهان را می سرودم سرودی با شوکتی بی همانند شعری که هیچکس را توان بازگفتنش نباشد دلم می خواست از تو می گفتم از تو که شاهبانوی جوان سالی های من بودی. دلم می خواست تنها تو را می سرودم تنها تو را هیشکسی به یاد عاشفانه نیس توی دفتر دلی ترانه نیس رو لبای سرخ دلسپردگی هیچی جز بوسه ی تازیانه نیس هیشکسی اهل وفا نیس به خدا آدمی تو آدما نیس به خدا این همه رنگ و ریا، اما دریغ؛ رنگی همرنگ خدا نیس به خدا معنی عشق و هوس عوض شده جای پرواز و قفس عوض شده گرگای گرسنه جای آدمان معنی مرگ و نفس عوض شده آینه ی زندگی بی هویته این دروغه که خود حقیقته هیشکسی اهل خودش نیست و خدا این نقابیه که روی صورته *** آدما! ما همه مون مسافریم یه روزی باید بذاریم و بریم پس چرا دلو نبازیم به مهر وقتی تو بازی دنیا حاضریم...!؟ من دعاتون میکنم همیشه
من تو این علم راحتم شما هم منو دعا کنین فقط دعا دعا دعا دوستون دارم
|
|