سلام میخواستم امروز تولدم رو اپ کنم ولی متاسفانه به دلیل فوت پدر یکی از دوستان منصرف شدم.لطفا برای ارامش روح اون عزیز فاتحه ای بخونید




سلام به همگی
خوبین ایشالله؟




ممنون سر زدین
لطف کردین


خب اپ این دفعه هم شامل:
1-داستان
2بازی
3-شعر و جملات کوتاه
4-یه چیزی میذارم تو این قسمت









مرد ،
دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه
یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد
کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست 





و اما بازی

بهترین دوستات که همسنت نیستن؟
خب زیاد هستن/اما رها خانومی میدونه فکر کنم

بهترین کسی که خیلی دوست داشتی باهاش دوست بشی و نتونستی؟
نمیدونم/شاید توی مدرسه...بازم رها میدونه

حدودا چه ماهی از سال عاشق دوستات و مدرسه میشی؟
والا یه دفعه میشه دیگه/من همیشه عاشق دوستای مدرسه وخود مدرسه هستم

ایا تا به حال دلت خواستی جمعه ها هم بری مدرسه؟
بله شده


حالا خود من چند مورد هم اضافه میکنم


15تا چیزی که دوست دارم
1-خدا
2-خانوادم

3-دوستانم/
4-درس خوندن و ادامه تحصیل
5-ماشین روندن
6-کادو گرفتن و دادن
7-سورپرایز شدن
8-پیتزا
9-تمساح و مار و رتیل و عقرب سیاه/جوجه و سگ
10-sms ,و گاهی اوقات اینترنت
11-بازی تازه من و رها
12-ابی و قرمز
13-پیتزا
14و عاشق تنقلاتم خیلی زیاد
15-دوردنیا رو بگردم

15تا چیزی که متنفرم
1-شیطان
2-دروغ
3-تهمت
4-ادمای بی عقل
5-ادمای کنه
6-پیر شدن
7-فیزیک
8-غیبت
9-حرف های بی مورد وناپسند
10-مگس
خب چون من ادم کینه ای نیستم همینا کافیه

هر کی خواست به حساب من بازی کنه/اما من از رها دعوت میکنم


و اما جملات کوتاه از بزرگان و شعر های قشنگ

همه
ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی
داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی
ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه
کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح
توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد


برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم
میتواند از طرف جریان آب حرکت کند
(دکتر علی شریعتی)

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند در سخت ترینها میتوان زیباترینها را افرید

و اما شعر کوتاه

دریا مرا باور کن !
مرا بفهم !
حتی اگر شده ...
... مرا ببلع !
من در کناری مانده ام !

گر کبریت فروش شوم ،
کتاب هم خواهم فروخت
به پای قصه ها سوختن ،
چه گرما که نمی دهد !!!

و اخرین شعر این مجموعهسکانس ِ آخر وجودم
بد جور بوی زندگی می دهد
.
.
.
می خواهم بخوابم
صعود نزدیک است
حصاری نیست
دیواری نیست
...
می خواهم
بخوابم
.
.
.
اگرچه
...
ماه با چراغ های خاموش کاری ندارد


و پایان.
پی نوشت یک:
ولنتاین مبارک
برای رها خانوم گل هم مبارک باشه(www.niloofar--abi2.blogfa.com)

سکوتی گزنده
گفتم بهار
خنده زد و گفت
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست .
گفتم
درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست ...




ديگر تبار تيره انسان براي زيست
محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست
ما ذهن پاك كودك معصوم را
با قصه هاي جن و پري
و
قصرهاي نور
آلوده مي كنيم
آيا هنوز هم
دلبسته كالسكه زريني ؟
آيا هنوز هم
در خواب ناز قصر هاي طلايي را
مي بيني ؟


بای بای
پی نوشت 2
سلام دوستان بعضیا سوال داشتند من چند تا وبلاگ دارم چون چند نفر دیگه هم به اسم هانا وبلاگ دارن/من فقط یه ولاگ دارم و همینه عزیزان