تبليغاتX
سکوت یه خانم کوچولو -

 

 كاش هرگزدرمحبت شك نبود ؛

تك سوارمهربانی تك نبود ؛

كاش برلوحی كه برجان دل است ؛

واژه تلخ خیانت حك نبود

 

سلام دوست جونای من؟خوفین؟مامان خوبه؟بابا چی اونم خوبه؟

خب مدرسه و دانشگاهم به سلامتی باز میشه

من میام و سر میزنم بهتون ولی خیلی کن..میامو نظراتونو میخونمو جواب میدم

بی وفا نشینا

میگم چی چی اپ کنم؟داستان؟شعر؟ دلنوشته؟بازی؟

من خودم متولد اسفندم اینم تقدیم به خودمو اسفندی ها:

امروز میخوام یه داستان قشنگ از پائولو کئیلو..داستان کیمیگر از این نویسنده ی بزرگ محشر و عالی بود

این قصه هم یه قسمت از کتاب شیطان و دوشیزه پریم هست...

امیدوارم خوشتون بیاد

                             

                              


راه بهشت:

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند!!! چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...


قشنگ بود جیگلااااااااااااا؟

میدونم قشنگ بود

این شعرم قشنگه بخوونید:

                                    


شب،

 

 به حرمت روز آسمان را ترک می گويد

 

صدای ناله های سگ های ولگرد

 

در لايه های شب،

 

 مفقود می شود و

 

جغد شوم

 

 به ضيافت خواب می رود

 

تا روز بيدار شود

 

اين روز 

 

برای من

 

سر آغاز جديد يک طلوع نيست

 

که من هنوز،

 

غرق در غروب لحظات گذشته ام

                               


تمنای کودکی:

کاش کودک بودم

و غمم پارگی

تن بیجان عروسک ها بود

شادیم خوردن شیرینی و نقل

آرزویم گل بود 

که بچینم آن را

از دل باغچه ی کوچکمان

و پدر هیچ نگوید به غضب

و بخندد پر مهر

و بگیرد تنگ در آغوشم

دستهای پدرم چه بزرگ و است امین

گیسوان مادر

همه چون رنگ طلا

کاش کودک بودم

می دویدم شادان

می پریدم بی غم

و وجودم همه آکنده زمهر

کوچه ی کودکی دیروزم

همه با این امید

که شوم زود بزرگ

کردم طی

لیک اینک افسوس

لیک اینک حسرت

که بزرگم و غمین

که بزرگم پر درد

که بزرگم بی عشق

از تمام گذر ثانیه ها

لحظه کودکیم را به تمنا خواهم

 


خب جیگملا چقدر شعرام قشنگ بود؟

حال کردین؟

منتظر نظراتونم خوشکلا

                                     

+ تاريخ ساعت نويسنده روحه یه عروسک(هانا) |